|
واشکها می بارند تامهتاب مرا عطر آگین کنند
|
همگان پرسیدند: ابی اب زچیست...
و شنیدند که تصویر رخ اسمان در اب است...
کس نپرسید ...چرا اسمان خود ابیست ..؟!
واي اين انصاف نيست...
اي شمايي كه خوابيد و غفلت زده ايد...
به شما خواهم گفت اين يكي ابي چيست ...
و چرا اينگونه دلنشين است و مليح ...
اين يكي ابي زيباي لطيف...
ايتي از يار است كه در ان نزديكيست...
كه چنين ساده ولي جذاب است...
به گمانم كه شما بشناسيد او را ...
.چون درون جسم بي جان شماست...
ايه اي از او هست كه بلند پرواز است...
من چنين گفتم و هر كس كه بود عاشق دوست
خود او دريابد كه منظور من از ابي چيست ...؟!





ز هر کجا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد
چه سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد


در مسیر زندگی
، نشستن در یک قطار خوب چندان مهم نیست
، بلکه مهم این است که در ایستگاه خوبی پیاده شویم .

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم
نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم

عاشقان سر گشته گشتن
سرشار از ترانه های
بی هنگام خویش
تابستان
پرستوی تشنهای بود
که در سراب آسمان مرد...
پاییز ،
کتابی بود غم آور
که من تا به پایان خواندمش
اکنون میخواهیم
میان مرغزارهای مرده گام برداریم
و سراغ داسهای بیکاره را بگیریم
دستکشهای سیاه بپوشیم
تا به زمستان
اندکی گرما هدیه کنیم..

سکوت را دوست نمی دارم ،
که هم طراز تاریکی است
هرچند که از اعتباری بیکرانه
سرشار باشد ...

دوستای خوب مثل ستاره ها هستند
حتی وقتی نمیبینیشون بازم خیالت راحته که سر جاشون هستن .